|
توهم نامه ♠ زندگی توهمی بیش نیست ♠ درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشیو وبلاگ صفحات وبلاگ موضوعات
پیوندهای روزانه پیوند دوستان آمار وبلاگ
انگار زندگی رو هر جور که نیگاه کنی همونجوری میشه واست، جدا میگما نگاهتون به زندگی که تغیر کنه انگار زندگیم تغییر میکنه و میشه همون چیزی که میخواستی، خدا کنه همینجوری بمونه یه هفته ای هست خیلی خوشحالم بماند که واسه چی اما خدا کنه همینجور بمونه ! دیروز تولدم بود مثلا صبحش یادم بود اما تا شب هی رفتم اینورو اونور کاملا یادم رفته بود شب برادرم زنگ زد بیا خانه خاله اینا حوصلم نمیشد گفتم یه نیم ساعت دیگه میام کار دارم خلاصه بعد ۱ ساعت رفتم تازه فهمیدم ا تولدمه به جای اینکه خوشحال بشم بدتر دلم گرفت همه میگفتن چت شده؟ میگفتم هیچی خستمه خوابم میاد ، هیچکس نمیدونست چرا اینجوری هستم و نفهمید خودمم نمیدونم دیوانه شدم که اینکارا رو میکنم یا نه تو فکر یه نفر رفته بودم تو فکر این بودم که اونی که باید تولدمو بهم تبریک میگفت هیچ وقت نگفت ۲سال گذشت انگار از اون موقع اما هنوزم انگار ازش توقع دارم درس خوندن فقط یه بهونه است که باهاش تنهاییمو فریب میدم . ... و تنهایی های من. . . . . هیچ ربطی به نبودن تو ندارن این همه ی چیز یه که من میخوام باورش کنم همون دروغ بزرگ نوشته شده توسط عاطفه وبلاگ cold1.blogsky.com اینم یه سایت باحال تقدیم به همه شما رفتید تو سایت کلیک کنیدو بکشید! http://www.procreo.jp/labo/flower_garden.swf نمیدونم چرا باز چند روزه بد توهم زدم! حالم یه جوریه اصلا خوب نیستم اینجا هم که میام نه حوصله آپ کردن دارم نه دیگه چیزی به ذهنم میرسه که بنویسم در موردش به سرمم میزنه که تختش کنم بره اما میگم حیفه رنکش شده 1 این همه زحمت کشیدم چند تا مطالب آخرم که دیگه 100% کپیه کـــــــــــاش گاهی زنــــــــــــــــــدگی!! یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! … خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله … داداش…. خدا پدرت رو بیامرزه واستادی… آخه … کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت نتیجه اخلاقی دیروز رفتم بقالی.... یه بسته هوا خریدم کارخونه ی نامرد از خدا بی خبر ، چند تا تیکه چیپس هم انداخته بود توش الهی خیر نبینن !! پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز ، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. با عشق، پسرت، John پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن. با دوستم رفتیم لب دریاچه ارومیه... دریاچه ارومیه را دریابیم. رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ گفتم بله اومدیم خون
بدیم. شما هم بفرمایید بساط لودگی تون رو جای دیگه پهن کنید. یارو همون جا
به گریه افتاد و به اسلام گروید.
[ ستاد مبارزه با فتنه پــَ نــَ پــَ - واحد نهی از منکر ]
|
||||||